جانیوز

جانیوز

معرفی فعالت های فرهنگی -هنری ومجازی محمودجانقربانی
جانیوز

جانیوز

معرفی فعالت های فرهنگی -هنری ومجازی محمودجانقربانی

داستانک روزی

روزی

 

 

 

  در آن عصرآشوب  به دنبال روزی اش بود ، ناامیدانه به اطراف می نگریست ناگهان در آن میانه انگشتری نظرش راجلب کرد ، برق انگشتر چشمانش راگرفته بود، جلوتر رفت ، خم شد،  هرچه تلاش کرد نتوانست روزی اش را در آورد، فکری به ذهنش نمی رسید دیگر نه چیزی را می دید ونه می شنید ، سرانجام با هر   زحمتی که بود روزی اش را به دست آورد ، مبهوت انگشتربودکه ندایی آمد،  وحشت سرتاسر وجودش را فراگرفت سراسیمه از گودال بیرون دوید دست هایش   می لرزید توان ایستادن نداشت به زمین نشست،کمی آرام گرفته بودکه صدایی نظرش راجلب کرد ،نگاهش را چرخاند، گویی آن سوتر هیاهویی برپابود،همه به سمت خیمه ها در حرکت بودند، بلند شد، رد خون روی صورتش را پاک کرد، انگشت  را زیر عبایش زد و به سمت   خیمه های سوخته دوید